يه جايي يه دختري

Monday, February 28, 2005

همه ي جريان اسكار يه طرف، مادر كلينت ايستوود يه طرف!!!!! خود اين آقا قرض گرفته شده از عزرائيله، مادرش ديگه من رو كشته!!!!! واقعا مرسي از اين اميد به زندگي!!!

|

Sunday, November 28, 2004

arabian gulf ..... you know what is that!!

|

Saturday, October 02, 2004

پاییز چه زیباست!!
مهتاب زده تاج سر کاج.
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است.
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
هشتی شده تاریک.
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی او ابر اگر پنجه کشیده,
دامان خودش نیز دریده.
...
آرام رود باد درون رگ نودان,
با شور زند نی لبک آرام؛
تا سرو دلارام برقصد
پر شور,
پر ناز.
تا آنکه بخواند
شبگیر سر دار.
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی.
هر برگ که بر روی زمین است به فکر است
تا باز کند ناز و رود گوشه ی دنجی ؛
آن گاه بپیچند
لب را به لب هم.
آن گاه بسایند
تن را به تن هم.
آن گاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند؛
جاوید بمانند؛
سر باز برون از بغل باغچه آرند؛
آواز بخوانند:
پاییز چه زیباست!!

|

Friday, September 24, 2004

این آدرس مرکز تحقیقات استراتژیک, وابسته به مجمع تشخیص مصلحت نظامه. اگر مقاله هاش رو کامل رو سایت می ذاشتن خیلی بهتر می شد. حیف! حتی اسم نویسنده های مقاله ها رو هم نداره."راهبرد" هم اسم فصل نامه ی چاپ مرکزه. مقاله های خوب و به درد بخوری داره.

|

Thursday, September 16, 2004

اوركات بهترين جاست براي پيدا كردن دوست هاي قديمي و يا آشنايي با آدم هاي هاي جديد. اما براي من ، به خاطر شانس كايوتي و مزخرفي كه دارم، تبديل شده به جايي براي پيدا كردن، يا بهتر بگم پيدا شدن اونايي كه ازشون متنفرم!!! آخه چرا همه مي تونن بيان تو اوركات؟!!!!چرا قبل از دعوت كردن آدم هاي جديد با من مشورت نمي كنيد؟!بيچاره من!

|

Tuesday, September 14, 2004

همه مون جريان اعدام عاطفه رو مي دونيم. واقعاً كار وحشت ناك و غير انساني بود؛ هم به خاطر اين كه سنش كم بوده و هم به اين دليل كه از نظر ذهني و فكري مشكل داشته وهم اين كه هنوز معلوم نشده آيا وكيلي بوده كه ازش دفاع كنه يا نه. اونايي كه حكم به اعدام عاطفه دادن، هيچ وقت از خودشون سوال نكردن كه چي ميشه كه يه بچه ي 16 ساله به اين روز مي افته. فقط عاطفه ي بيچار اين وسط مقصره؟ همه ي اين ها رو كه كنار هم ميذاريم مي بينيم كه چه بلاي وحشتناكي سر اين دختر بيچاره آوردن . اين ها رو به عنوان مقدمه گفتم تا يه چيز ديگه اي رومطرح كنم. راستش من طرفدارلغو مجازات اعدام نيستم. چون جريان قتل مادر و برادر كوچولوي دوست داداشم رو محاله كه فراموش كنم.
جريانش اين بود كه پدربزرگ اين بچه، سالها خارج از ايران بوده و يه خونه ي بزرگ تو يكي از بهترين مناطق تهران داشته. اين خونه رو هم موقتاً به دوستش داده بوده و اين آقاي دوست، اجازه داشته كه هر كاري كه بخواد با خونه بكنه و فقط خونه رو سالم نگه داره و هر وقت كه صاحبش خواست، پسش بده. اين آقا هم(كه اصلاً وضع مادي بدي نداشته و خودش به قول معروف پول دار بوده) خونه رو اجاره ميده و بدون اين كه هيچ چيزي به صاحب اصلي خونه بده حال و حولي مي كرده! بعد از سال ها ، آقاي پدر بزرگ مياد ايران و ميگه فلاني هرچي تا حالا خوردي نوش جونت! بي زحمت اگر ممكنه خونه رو پس بده. اين آقاي دوست هم كه مي بينه يكي از منابع درامدش داره مي پره، شروع ميكنه به اذيت كردن و خونه رو پس نمي ده. خلاصه كار به دادگاه و شكايت و شكايت كشي مي رسه و آقاي دوست هم محكوم ميشه و مجبور ميشه خونه رو تخليه كنه و به صاحبش بر گردونه. ولي اين آقا عوض اين كار، بايه جعبه شيريني ميره خونه ي دختر صاحب خونه، بعد از تو جعبه يه قمه در مياره و مي افته به جون اين خانوم و دو تا بچه هاش؛ خانومه و بچه ي كوچيكش مي ميرن و فقط پسر برزگه زنده مي مونه.
حالا شما خودتون رو بذارين جاي شوهر اين خانوم و اين پسر بچه كه مادر و برادرش رو به وحشيانه ترين صورت جلوي چشمش كشتن. واقعاً خواست واقعي شما چي بود؟
هر موجود زنده اي ، فقط به همين دليل كه زنده است و حيات داره، عزيز و شريفه؛ حالا مي خواد آدم باشه يا حيون باشه يا درخت باشه. ما به اين موجودات زندگي نداديم كه حالا اجازه داشته باشيم اين زندگي رو از اون ها بگيريم. ولي وقتي يكي مياد و از روي خود خواهي و خود بزرگ بيني جون چند تا موجود زنده رو ميگيره ، در واقع مرتكب بزرگ ترين خطا ها شده و ثابت كرده كه قدر انسان بودن و زنده بودن و زندگي داشتن رو نمي دونه و مستحق اينه كه خود خواهيش به خودش برگردونده بشه.

|

Saturday, September 11, 2004

فكر مي كردم قزوين يه شهرستان كوچيك و خوش آب و هواست با يك عالمه تاكستان، ولي اصلاً اين جوري ها نبود. آلودگي هواش كه مثل تهران بود و براي ديدن يه خوشه انگور بايد تا خود شهرستان "تاكستان " مي رفتيم! هواش هم گرم و خشك بود. جاهاي ديدني زيادي داشت ولي يك روز براي ديدن همش كم بود. خيلي دلم مي خواست "الموت" رو ببينم ولي نشد. حيف، دفعه ي ديگه!

|